سفارش تبلیغ
صبا ویژن
تاریخ : دوشنبه 91/11/30 | 3:22 عصر | نویسنده : shahab.shahabi

خداوندا...

هر شب از خواب برمی خیزم و

وحشت زده اطراف را نگاه می کنم.

می دانم که تو را گم کرده ام...

همه حسرتم چشم گشودن و دیدن دوباره روی توست

به خود وامگذارم

ای آرام دل ها




تاریخ : دوشنبه 91/11/30 | 10:42 صبح | نویسنده : shahab.shahabi

میدانی...!؟ به رویت نیاوردم...!

از همان زمانی که جای "تو" به "من" گفتی: "شما"

فهمیدم

پای "او" در میان است...

(حسین پناهی)




تاریخ : شنبه 91/11/28 | 11:40 عصر | نویسنده : shahab.shahabi

نگاهم کن ...

دیوانگی ام ببین ...

و این افسردگی وجودم را ...

حال آشفته ی این روزهایم تقصیر توست ...

تقصیر خاطراتت ، وقتی لحظه ای رهایم نمیکنند ...

من دیوانه ی خیالت شده ام ...

نگاهم کن ...

ببین که چگونه گاه می خندم ... 

و ناگاه میانش چنان تلخ میشوم و به هق هق می افتم ...

آری ، نگاهم کن ...

بنگر که در نبودَت ...

چگونه خاطراتت به بازی ام گرفته اند ...




تاریخ : شنبه 91/11/28 | 11:39 عصر | نویسنده : shahab.shahabi

از سکوتم بترس ....وقتی که ساکت می شوم

لابد همه درد دلهایم را برده ام پیش خدا

بیشتر که گوش دهی از همه سکوتم /از همه بودنم

یک"آه"می شنوی و باید بترسی از آه مظلوم که فریاد رسی جزء

خدا ندارد.




تاریخ : شنبه 91/11/28 | 11:38 عصر | نویسنده : shahab.shahabi

 

دارد دیر می شود

آسمان ابری است

برگرد!!!

برگرد ، خورشید را به یاد آورم

ای کاش تن فروش بودم

تا صدای پرندگان برایم عادت بود




دارد دیر می شود  آسمان ابری است  برگرد!!!  برگرد ، خورشید را به یاد آورم  ای کاش تن فروش بودم  تا صدای پرندگان برایم عادت بود   (ایمان علیپور)

 




تاریخ : شنبه 91/11/28 | 11:36 عصر | نویسنده : shahab.shahabi

خیلـــی سختـــه تـــو ایـــن دنیایـــی کـــه هیـــچ کـــس ، هیـــچ کـــس رو نمی خـــواد ...

تـــــــــو بـــخـــوای

اونـــــم بــــخــــواد

امـــــــا ...

دســــــــت روزگـــــار نـــــــــخــــــواد .!




تاریخ : شنبه 91/11/28 | 11:31 عصر | نویسنده : shahab.shahabi

کاش جای هم بستری با بغض های نبودنت ...

هر شب ...

حضور و آغوش گرمت آرامم می کرد ...




تاریخ : شنبه 91/11/28 | 11:31 عصر | نویسنده : shahab.shahabi

صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می روید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است
کسی نیست
بیا زندگی را بدزدیم آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم
بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می کنند
بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را


سهراب سپهری




تاریخ : شنبه 91/11/28 | 11:30 عصر | نویسنده : shahab.shahabi

به خیالم ...

تو ، فرق میکردی با همه ...

اما نه ...

تو هم یکی مثل همه ...




تاریخ : شنبه 91/11/28 | 11:29 عصر | نویسنده : shahab.shahabi

ایـن روزهــا هــر چقــدر کـه عـاشـق بـاشـی ...

هـمـانـقــدر تـنـهـــــا میـشــوی ...

تـــــو میـمـــانـی و درد ...

او میـــرود و او ...




  • آنکولوژی
  • بازی های کامپیوتری