تاریخ : جمعه 91/11/27 | 2:10 عصر | نویسنده : shahab.shahabi
روزگارا ..
که چنین سخت به من می گیری...
باخبرباش که پژمردن من آسان نیست...
گرچه دلگیرتر ازدیروزم گرچه فردای غم انگیزمرا می خواند...
لیک باوردارم ...
دلخوشی ها کم نیست..
زندگی بایدکرد...
تاریخ : جمعه 91/11/27 | 2:8 عصر | نویسنده : shahab.shahabi
وقتی یه ارزو پیدا می کنی
بذارش تو قلبت هرگز اجازه نده بره
چون ارزوها دانه های ریزی هستند که
فرداهای زیبا رو بارور میکنند
تاریخ : جمعه 91/11/27 | 1:31 عصر | نویسنده : shahab.shahabi
هر چه روح به خدا نزدیکتر باشد ،
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
آشفتگی اش کمتر است زیرا نزدیک
ترین نقطه به مرکز دایره ، کمترین تکان را دارد...
تاریخ : جمعه 91/11/27 | 1:28 عصر | نویسنده : shahab.shahabi
اعصاب لغزنده..احساس یخ زده.. *بیتفاوت* ...
الانه من..!
تاریخ : جمعه 91/11/27 | 1:7 عصر | نویسنده : shahab.shahabi
از نطفگی بار آمدم
با پوششی بی رنگ
غفلتی مصیبت وار
دست و پا گیر شدم/
خیالاتم با ردایی سپید
گوش به دامان تپش ها
بیم های مادرم
از دکتر های همسایه/
نه سالگی
تشک های خیس
دردهای ماهیانه تا سال ها
دبستان ، بالاتر
آینده نگری خیابان های هیز
ترس های خانوادگی
فِلش های عواطف
از هر سو
سبزینه های استروژن بر روی لب ها
تحقیر، نسبت های مردانه
تیغ بر قامت گندمزار
چهره ای نو
نگاه های نفرت انگیز
سلام های طمع/
چرخش ساعت
تحفه ای با گل ها و شیرینی ها
عمری عقده های مردانه
خالی ، یک شب
عصمت پر درد سال ها/
حال
با تناسب های چهارتایی
بی هیچ رخصتی ، حرمتی
هم رنگ خاکستر سیگار
خاموش، خاموش، خاموش
تاریخ : جمعه 91/11/27 | 1:7 عصر | نویسنده : shahab.shahabi
کاش می دانستم ..
چه کسی این سرنوشت را برایم بافت
آنوقت به او می گفتم :
یقه را آنقدر تنگ بافته ای .....
...
که بغض هایم را نمی توانم
فرو بدهم
تاریخ : جمعه 91/11/27 | 1:6 عصر | نویسنده : shahab.shahabi
گاه تشخیص کسی که دروغ میگوید از کسی که راست میگوید آسانتر است.حقیقت همچون روشنایی چشم را کور میکند..دروغ بر عکس همچون آفتابی که در حال برخاستن یا فروخفتن است به همه چیز جلوه میبخشد.
سقوط/آلبر کامو
تاریخ : جمعه 91/11/27 | 1:5 عصر | نویسنده : shahab.shahabi
شاد باش نه یک روز بلکه هزاران سال
بگذار آوازه شاد بودنت چنان در شهر بپیچد که رو سیاه شوند
آنان که برسرغمگین کردنت شرط بسته اند
تاریخ : جمعه 91/11/27 | 1:4 عصر | نویسنده : shahab.shahabi
مثل کبریت کشیدن در باد
زندگی دشوار است
من خلاف جهت آب شنا کردن را،
مثل یک معجزه باور دارم.
آخرین دانه کبریتم را میکشم در این باد
هر چه بادا باد!
سهراب سپهری
تاریخ : جمعه 91/11/27 | 1:4 عصر | نویسنده : shahab.shahabi
در کلاس درس استاد دانشگاه خطاب به یکی از دانشجویان میگه انواع استرس رو توضیح بده و استرس واقعی کدومه دانشجو میگه دختر زیبائی رو کنار خیابان سوار میکنی. اما دختره کمی بعد توی ماشینت غش می کنه.
مجبور می شی اونو به بیمارستان برسونی. در این لحظه دچاراسترس آنهم از نوع ساده میشی!
در بیمارستان به شما می گن که این خانم حامله هست و به تو تبریک میگن که بزودی پدر میشی. تو میگی اشتباه شده من پدر این بچه نیستم ولی دختر باناله ای میگه چرا هستی.
در اینجا مقدار استرس شما بیشتر میشه. آن هم از نوع هیجانی!
در خواست آزمایش دی.ان.ای می کنی. آزمایش انجام میشه و دکتر به شما میگه : دوست عزیز شما کاملا بیگناهی، شما قدرت باروری ندارید و این مشکلشما کاملا قدیمی و بهتر بگویم مادرزادیه.
خیال تو راحت میشه و سوار ماشینت میشی و میری. توی راه به سمت خونه ناگهان به یاد 3 تا بچه ت میفتی …؟ واینجاست که استرس واقعی شروع میشه