دلم باز تنگ شد برایت مرد آسمانی
یادت نکنم یادم نمی کنی؟!
دلگیر نشو
عادت کرده ام اعتراض کنم به ندیدنت
می دانم همین جایی
نشسته ای میان درد دل هایم
آرام به صحبتم می کشی و
آنگاه که دلتنگی می کنم
درد را حذف می کنی از ابتدای دلم
می نشینی با طنین نازنین نامت در کلامم
بغضم که می شکند
چه می کنی با من
شریک همیشه راز هایم؟
اشک هایم را
درد هایم را
پنهانی
بدون آن که ببینمت
به کجا می بری؟
هوای نرگسی ات را
امروز بی مهابا بوییدم
دروغ می گویند
این هوا سم است
بهار کرده ای شهر را
تازه می شود دل این روز ها با بوییدن تو
چقدر پرتپش شنیده می شوند نفسهایت
پیچیده در گوش شهر
صدای دلنشین گامهایت
همین نزدیکی، نه؟
پشت همین کوچه ها؟
به انتظار جمعه ای؟
منتظری بهار شود؟
آری نزدیک شده
روز شکفتن خورشید
این شب که به پایان برسد
فردا
بهار تو می آید
بیا بر چشم داغدیده آفتاب مرهمی بکش
عمری بودیم به هوای خود
حالا تو بیا
سایه بالای سر خورشید باش
می دانم نازنین عطر سجاده ها
اتفاقی نیست
نگو فکر و خیال می کنم
به دل تسبیح افتاده معجزه آمدنت
می دانم همین روز ها
عطر کربلای حسین
عطر عاشورای حسین
سینه سجاده را لبریز خواهد کرد
تا جمعه دیری نمانده
تا تو لباس تازه کنی
دل سجاده آرام نمی گیرد
می دانم ایستاده ای
تا خدا پرده ابر را باز کند از مقابل چشمان خورشید
من هم
پنجره ها را گشوده ام
یقین دارم تا جمعه باران نمی زند
منتظرم که بیایی
...
.: Weblog Themes By Pichak :.