می دانم دیگر تکرار نمی شود
این روز
این لحظه
این ساعت
این تاریخ
این با هم نشستمان
نگاهم به تو است که با همه بزرگی ات نقش بسته ای در آینه این دو چشم سیاه و خسته
و جا گرفته ای در خاموشی مطلق دلم
من سراسر قفس شده ام تا برای همیشه تو را در خویش نگهدارم
و تو سراسر سکوت و آرامش...
نمی دانم چرا حس می کنم بی نهایت دوری از من...
چشم هایم مانده اند ..
با نگاهی که عمریست برای این ثانیه ها دلتنگ است
و این باران اشک که دلهره دارد اگر بریزد خدایش از خانه چشمانش برود
تو نقش بسته ای در نمواره اشک های من
اما دلم می داند
این نماز
این سجاده
این عشق
این بغض
مرا به تو نمی رساند
نمی دانم چرا هر روز کمتر می شود
فرصت با هم بودن و تکرار دلنشین سوره هایت
نشستن به سجده و زمزمه آرام آیه های قرآنت
دستهایم را به قلم داده ام و حرف هایم را به کاغذ
واژه ها را گذاشته ام نامه به گوش هایت برساند
صدا دیگر نمانده در این حنجره که با بغض حسابی بسته است
به من بگو به کدام گناه
دیگر نمی رسم به لحظه های اجابت تو؟
چرا این گونه غرق می مانم در دلهره های خویش؟...
می خواهم پلک بر هم بگذارم
نه برای بدرقه خستگی هایم
و نه برای به انتها رساندن غم هایم
می خواهم بی اندازه تو را ببینم و با تو تنها باشم
یک دنیا آرزو ندارم
که چشم به راه و آشفته بمانم مأمور بخت در بزند
دنیا را هم بدهند دیگر چشم نمی گشایم
من فقط می خواهم
تو بمانی در تاریکی دنیای من
و روشن کنی خانه غمگین این دل را
***
می دانی خدا
دلگیرم
این روز ها
بدجور دلتنگم
چقدر فریاد کنم
چقدر با خویش بجنگم
یک جا قرآن به آتش می کشند
یک جا مسلمانان را زنده زنده می سوزانند
و ما این جا
در کشوری که زندگی برای تو این همه آسان است
هر روز بیشتر انسانیت خویش را می بازیم
در این شهر که تو مرا خانه داده ای
دیگر کسی چادر نمی کشد از سر زن به جرم حجاب
و مسلمانی و خدا را خواستن شکنجه و تازیانه و شعب ابی طالب و ... ندارد
اما یادشان رفته مردان تو مثل علی زندگی کنند
و کسی فاطمه را جز وقت غم هایش به یاد نمی آورد
خدایا
می شود معجزه کنی زودتر
می شود او زودتر بیاید
می ترسم آنقدر دیر شود
که دیگر هیچ از مسلمانیهامان نماند
.: Weblog Themes By Pichak :.